![]() |
![]() |
|
|
یک خاطره ، همینجا ...
خاطرم آید که خورشید آن روز از سر شیطنت از میان ابرها سرک می زد . آسمان ردای ابرین به تن داشت و فرش سکوت پهن ، میان ما . هر دم موجی بی غرض بو سه ای بر پایش می زد و خلوتش را بر هم . و بعد از آن با لبخندی سپید همان موج ، یادگار پایش را بر تن ساحل پاک می کرد . آری او را گویم . او بود و نگاهش . دریا بود و چشمش . دست خورشید نوازش گر رویش و بی غش آب نیلگون ترانه ای نو برایش زنده می کرد و نسیم ، مدهوش ، دیوانه وار و پروانه گون به دورش طواف می کرد . گویی خلیل بر این ساحل کعبه ای نو بنا کرده است و او سارای دریاست ! من گم و ساز گنگ . نه خفته نه بیدار در پی قطره ای نگاه . رو به ابر کردم و گفتم : وقت نوشتن باران است ! و او دل نازک ، سخت گریست و فقط ستاره کم بود . او را به کدام انتها بسپارم ؟ گویند دریا بی انتهاست ، و آسمان هم . براستی انتهایی برای او وجود دارد ؟ صدای رعدی و غرشی ... . باغ تردید آن لحظه خشکید و برهود سوخت !
برهود فروردین نو
غیبتی طولانی . به صد دلیل . از نو قلم زنده می کنم بر این سیاه کاغذ کاخ سوخته ! با طلب بخشش از همه دوستان !
برهود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
نجف خسته و شکسته با موهایی در هم آشفته که سپیدیشان بیشتر می درخشید پا برهنه تا وسط حیاط کنار حوض آمد . چهار چوب بدنش گویی به مویی بند بود . مانند آدمک های خیمه شب بازی هر تکه از اندامش به سویی می رفت . آب حوض ملول بود . دست نمازی گرفت و رو به آسمان کرد . حوصله برخاستن نداشت . هنوز آثار حرفهای تلخ دیشب معصومه دخترش آزارش می داد . روی سکوی کنار حوض نشست و منتظر شد تا دستهایش خشک شوند . با چشمان تنگ شده به درخت ابریشم گوشه حیاط خیره شد . بالاخره به زحمت برخاست و به سوی اتاق رفت . خوب نمی دید .عینکش را به چشم نزده بود . کورمال کورمال در تاریکی اتاق به دنبال عینکش گشت ولی پیدا نکرد . اخمی کرد و سجاده را از کنار قرآن برداشت . رو به قبله سجاده را گشود و عینک را در آن میان دید . لبخندی زد و عینک را در گوشه ای از سجاده قرار داد . الله اکبر و نمازی موزون . انگار که اصلا هفت دهه از عمر را نگذرانده . حرکاتش سریع بود . با دقت خاصی رکوع و سجده را می خواند . با سه الله اکبر و دعایی کوتاه نماز را پایان داد . مشغول جمع کردن سجاده شد . بعد کارش را نیمه رها کرد و دوباره سجاده را برای معصومه پهن کرد . عینک را با گوشه لباسش پاک کرد و بر چشم گذاشت . بلند شد و به سمتی که معصومه خوابیده بود رفت . دو بار او را صدا زد و گفت : (( بلند شو بابا جان . نمازه . آفتاب می زنه ها. پاشو ! )) . ولی جوابی ، یا صدای و حرکتی از جانب معصومه ... هیچ . نجف زیر لب یه الله اکبر گفت . گمان می کرد از حرفهای دیشب دلتنگ است و جواب نمی دهد . اینبار بلند تر صدا زد : (( معصومه ! عروسکم ! بابایی پاشو ! لج بازی نکن . با من قهری چرا نمازتو نمی خوای بخونی . )) ولی بی فایده بود . معصومه مثل یک مجسمه خشک شده روی پهلوی چپش خوابیده بود و پشتش سمت پدرش بود . پتو را تا روی سرش کشیده بود و جواب نمی داد . اینبار نجف با دست شانه معصومه را تکان داد ولی او را صدا نزد . بی فایده بود . با دو دست و با تمام توانش او را تکان داد به طوری که معصومه رو شکم غلتید . نجف اشک توی چشمانش جمع شد و یاد حرف دیشب معصومه افتاد . لرزان و آهسته معصومه را برگرداند . چشمان خمارش باز بود . موهای بورش ، سفیدی یخ زده چهره اش را کم و بیش پوشانده بود . چهره اش درست مثل خستگی بعد از یک نزدیکی بود . لبانش نیمه باز بود ، گویی هنگام خواندن یکی از لالایی های مادرش بود . نجف خفه گریه می کرد . بدون اشک و صدا . پتو را کنار زد . حس کرد دستانش خیس شده . به زور نگاهی کرد . سرخ خون . نجف دیگر توان پایین بردن آب دهانش را هم نداشت . و این با خیسی خون معصومه در هم آمیخت . نور کمرنگ سحرگاهی بر تن معصومه تابید . و خورشید این بار شاهد بوسه کاردی برنده بر گردن معصومه بود نه بوسه های گرم و شیرین نامزدش حسن . و البته نجف که تازه آهسته زیر لب معصومه را زمزمه می کرد . نجف دستان معصومه را گرفت و نا گهان سر نیزه مسلسل جبهه را در دستانش یافت که با ریسمانی آنچنان به دست راستش گره زده شده بود که به راحتی باز نمی شد . می خواست از مرگ خود خاطر جمع باشد و به ترس وداع سرخ غلبه کند . از هراس رهایی سرنیزه آن را با خود یکی کرده بود و پا های خود را بسته بود . تا زمان جان کندنش سر و صدایی نشود . نجف چفیه اش را از دور قرآن برداشت و بر گردن معصومه انداخت . ولی این بار چفیه هم توان معجزه نداشت . معصومه رفته بود .
" نجف " خلاصه فصل اول ۱۳۸۰
برهود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط برهود |
|
|
باید چه بنویسم ؟ رویم سیاه است . شاید باید خود را نقاشی کنم . به رنگ سیاه یا خاکستری یا ... راستی رنگ بی تفاوتی به چه رنگ است ؟ رنگ عادت به چه رنگی است ؟ یا رنگ ناسازگاری ؟ ولی رنگ خود فروشی مطمئنم بی رنگ است . آن هم از نوعی که از روی جبر باشد . البته منظورم جبر حساب نیست بلکه جبر از نوع گرسنگی و جای خواب است . همون داستان تکراری . البته در عصری که خرافات خرخره خانواده ها را جویده و عقب افتادگی فرهنگی چه بالای شهر چه پایین شهر مثل جزام بر عقلمان چیره شده ... البته من اشتباه می کنم مگر می شود در زمانی که اعتقادات مردم ما در حال ... تشنه دیدن دست و پا ... سرک توی اتاق خواب ... پ : تو گوه می خوری . هر غلطی که دلت میخوات می کنی ؟ گمشو بيرون ( قدیمی ها ) ... پ: من بچه خودمو آزاد تربیت کردم ( جدیدی ها ) ... اگر هم بخوان خودشون آزاده و پاک باشند ... پسر : خانم نمیای بالا ؟ هم مسیر می شیم ها ؟ ... مسیر نمناک ملحفه نه ؟ ... از ترسی که توی کالبدش خونه کرده بعد از اولین قاعدگی فکر شوهره ... اون یکی : خاک تو سرش امله ... خدا وکیلی می خوام بدونم کدوم دختر پاک سرشتی می تونه راحت زندگی کنه ؟ غیر از چهار دیواری اتاقش ؟ راجع به پسر ها حرف نمی زنم . نیازی نیست . اصلا دیگه حرف نمی زنم . می خوام بدونم کی داره با روحی پاک زندگی می کنه ؟ باید همه تو مدینه فاضله درونمون زندگی کنیم ؟ یا مدینه فاضلاب بيرونمون ؟ خب شاید حقمون همینه ... دارم به زور می نویسم ... ولی می دونم حق دختران ایران زمین پادشاهی است نه گدایی آزادی و آزادگی مفقود . می دونم حق پسر های ایران زمین خدایی بر زمین است نه شیطنت برای ارضای تن . می دونم حق دختر ها و پسر ها با هم بودن است نه روی هم بودن . لعنت به این ناسازگاری ... .
این در سبز رنگ که صاحب دو چشم متعجب است . درب ورودی زنان آسیب دیده است . نامش کمپ زنان آسیب دیده است. از میان درختان همیشه سر سبز چیتگر که به قصد گردش رویانده شده اند متولد شده . البته با قطع یک شبه آنان . در منظره ای زیبا . کنار ایستگاه متروي ایران خودرو . خب تابلوی این مکان مقدس ( از لحاظ دلسوزی بزرگان برای زنان شهر به قصد پاکی و آسایش و البته نه تر گل ور گل کردن آنان به قصد فروش و صادرات ) دو روزی بیشتر زنده نبود . شاید مایه یا مایع آبرو ریزی می شد . خب باید چی بگم ؟ شما چی می گید ؟ اونا به ما چی می گن ؟ ما به اونا چی می گیم ؟ کی خوبه ؟ کی بده ؟ خیر کدومه ؟ شر کدومه ؟ هر چی می گیم فقط شعار ندیم دیگه : اگر خودش بخواد ... اگر می خواست ... می تونست بره کار کنه ...پسرها چی ؟ الان ( Gay ) بودن تو دانشگاه كلاس شده باورش سخته نه ؟ تازه مي گن دخترا خيلي حال مي كنن . روشن فكري داره خفمون مي كنه نه؟ حتما اشتباه مي كنم نه ؟
خانه عفاف يا محل آماده سازي زنان براي... يا محل تست پزشكي زنان آسيب ديده ايراني براي امراض مقاربتي براي صادرات به ... يا محل پاك سازي زنان آسيب ديده يا كمپ زنان آسيب ديده . يه نفر به من گفت : باز بهتره كه برن تو خيابون بچه مردمو از راه به در كنن وبچه هامون هزار تا مرض بگيرند ... شايد فكر مي كرد كل زنان آسيب ديده به اندازه اين كمپ هستند . ما خودمون مشكل داريم . باور كنيد . گم شديم . خلاصه اگر توي متروي كرج بوديد حتما منظره پايين را مي بينيد . قشنگه نه ؟
تبعيد
تبعيد فرشته اينبار ... نيست غرور و رشك و حسد معصومه چشم ! دست نا پاك هوس زخمه تار طره تابيده ات سستي مهر لبت تا تارتن طاق اتاق تار نه تار تنبور و تار طرب تار تاران ترب و تبند تيره تبار ترانه تلخ تدمير تنت ترنگاترنگ تير تبل نم تنت تي و تباه تركه ترس و هراس تار سرت " گريه به قلب ! " طرح و تنديس تنت خاكستر و دود شرف !
لغت معني ندارد . درد دارد و افسوس .
برهود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
سلام
بنا به درخواست دو تا از دوستانم با اطلاعات محدودم مطالبی را در مورد سبکها و ایسم های ادبی فرانسه همراه با شعرای مربوط می نویسم . امیدوارم که مفید باشد . ابتدا باید قید کنم که شیوه های گوناگون ادبی مرز مشخص و دقیقی ندارند تا بتوان آثار شاعری را به تمامی در چهار چوب مشخصی قرار داد . ولی با این وجود تا جایی که بتوانم با استفاده از اطلاعات و و مطالعات خودم در مورد چند ایسم توضیحی کوتاهی می دهم . از صد سال پیش تا کنون باید شیوه های ادبی فرانسه را به چهر دوره تقسیم نمود . دوره اول را می توان دوره پیش از سمبولیم نام برد . شاعران چیره دستی چون ژرار دونروال و شارل بودلر را می توان از این دوره نام برد . سبکهای این دو به رمانتیسم بسیار نزدیک است ولی برخی هم آنان را پیشروی شاعران تازه جو می دانند . در واقع بهتر است اینگونه بگویم که شاعری چون بودلر را باید بر سر یک سه راهی دانست .از یکسو جاده پهناور رمانتیسم از سوی دیگر جاده فرعی پارناس و خیابان تازه سمبولیسم . از خواندن شعرهای این دو این مطلب روشن می شود . دوره دوم دوره سمبولیسم است . که البته باید بنیاد گذار این ایسم را گوستاو کان و موره آس دانست . بگویم که این سبک به حدی دارای جزئیات است که باید حتما کتابی در اینباره مطالعه کرد . شاعران چیره دست این سبک هم می توان از آرتور رمبو - پل ورلن - استفان مالارمه - هانری دورنیه و لوتره آمون نام برد . شخصا طرفدار شعرهای لوتره آمون هستم . شعرهای عجیب و به تصویر کشیدن فضاهای ناشناخته در تخصص او بود که البته باید او را شاعری پیشرو در سوررئالیسم دانست . دوره سوم را باید دنباله سمبولیسم دانست . مرگ سمبولیسم را خود موره اس ترتیب داد . او خود را از سمبولیسم برکنار شمرد. در واقع از قرن بیستم جا برای تکرو ها - اونانی میستها - فانتزیسها و ... باز شد . البته شاعرانی چون والری - کلودی و ژامس دنباله رو سمبولیسم بودند . این هم چند شاعر از سبکهای مذکور : تکرو ها : پل فور - ژول سوپروی یل اونانی میسم : شارل ویلدراک فانتزیسم : پل ژان توله عصیان دادائیسم پس از سمبولیسم : و اما سبک دادائیسم که برای خیلی ناشناخته است . عصیان دادائیسم طی جنگ جهانی اول صورت گرفت . عصیان شاعران جوانی که با دشنام و خشم و فریاد و هیاهم همراه بود . جامعه ای که هر گونه ریا کاری و ناروائی را روا می شمرد و مدعی بود که با مشعل عقل و اخلاق به سوی کمال راه می پوید - و چنین نبود - مورد بغض و نفرت شاعران جوان قرار گرفت . و چون قبل از هر چیز در این جامعه به نام عقل و سنت ناروائی ها اعمال می شد ( مثل اینجا ) شاعران به جنگ با این دو عامل پرداختند . رهبر آن را باید تریستان تزارا دانست . باید بگویم که کتابهای دادا معمولا به فارسی ترجمه نمی شود . با حفظ جناسها و ریزه کاری ها و بازی با کلمات در اصل فرانسه آن تقریبا کاری ناشدنیست . برخی از اشعار دادائیسم ها تقریبا همانند ابیات ذیل اثر مولوی است : ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قو قو تو دق دق و من حق حق تو هی هی من هو هو ای شاخ درخت گل ای ناطق امر قل تو کبک صفت بو بو من فاخته سان کو کو و از این قبیل . دوره چهارم را باید پیروزی سوررئالیسم دانست و شاعر پیشرو این سبک را گیوم آپلی نر . این سبک هم انقلاب بزرگی در ادبیات به حساب می آید . زیرا این شیوه که پس از کوشش های خرابکارانه و ریشخند آمیز توسط دادائیسم به دست همان دادا ئیسم هم بنیاد نهاده شد . و با همه شیوه های ادبی به دشمنی برخاست . آندره بروتن پس از همکاری با تریستان تزارا به سال ۱۹۲۴ نخستین بیانیه شیوه سوررئالیسم را انتشار داد . چهار شاعر سوررئالیسم : آندره بروتن - پل الو آر - لوئی اراگون - ژاک پره دور همچنین بعد از جنگ جهانی دوم سوررئالیسم جدید شکل گرفت .
پارناس : در شعر ضد جنبه تغزلی و غنائی رومانتیسم بودند و در کمال قالب سخن می کوشیدند . هوادار نظریه معروف هنر برای هنر بوند و می خواستند شعر به پیکر تراشی ( هنر تجسمی ) نزدیکتر شود تا به موسیقی ( هنر سمعی )
شعری از پل ورلن سرود خزان ناله های دراز ساز خزان دلم را با ملالی یکنواخت زخمین می سازد آنگاه که زنگ ساعت بنوا در میآید گرفته خاطر و پریده رنگ به یاد رزوگار گذشته می افتم و اشک می ریزم همچون برگهای خزان زده با هر وزش باد سرگردان به هر سو کشانده می شوم .
خب امیدوارم خسته نشده باشید . سعی کردم خلاصه و مفید باشد . اگر اطلاعات بیشتری در این مورد خواستید کتابهایی هستند که می توانند راهنمای خوبی باشند . اگر هم حالش را نداشتید سعی می کنم با اطلاعات کمی که دارم راهنمایی و کمک کنم . در ضمن این نوشته ها به این معنی نیست که حتما باید این ایدئولوژی ها را رعایت کنید . هر طور حال می کنید بنویسید . ولی اشعارتان طوری باشد که اگر خودتان یک ماه بعد آن را خواندید نخندید .
برهود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
کافی شاپ تاریک بود . محل آمد و شد روشن فکرها ! پسرها موهای بلند و بسته یا تیغ زده و ریش متال . یکی ستاره داوود به گردن داشت و دیگری صلیب عیسی مسیح . خانم ها نقره ای بودند بعضی ها هم صورتی . برمودا - اسپرت - استیل راک - جین تنگ و پوتین . به دیوار ها عکس همفری بوگارت و جیمز استوارت و یول برینر . جای پل نیومن خالی بود . خانم های ستاره هم سانسور شده بودند و الا اول حتما اینگرید برگمن بود و بعدش هم ادری هپبورن . موسیقی نیل یانگ و مایک الد فیلد . از فریدون و فرهاد خبری نبود . از منو آب پرتقال انتخاب کردم . ( از مایعات قهوه ای و تلخ متنفرم .) پنج دقیقه بیشتر طول نکشید . سیگار هم که نمی کشیدم . اصلا نفهمیدم برای چی اومدم اینجا . حوصلم سر رفت با پیکان آبی رنگ و خسته ام اومدم خونه . روی میز مکانیک سیالات و جرم و راکتور . حس فوق نداشتم . گفتم بی خیال . سی دی سیمین گذاشتم . آتش ای نور مقدس ... . فکر کردم اگر زنم بود چقدر خوب بود .رفتم عکسشو پشت کمد نگاه کردم . کنار کوروش و فرهاد و عباس و اصلانی آروم و معصوم نشسته بود . یادم به معصومه توی داستاتنم افتاد . سی دی تمام شد ولی هنوز کرخت بودم . سراغ گرام رفتم صفحه نماز فریدون را برداشتم . صدای تیک تیک سوزن گرام و فریاد من نمازم تو رو هر روز دیدنه ...
با صدای فریدون نوشتم ...
مدام مرور می کردم ... به من می گفت : از شبهای مهتابی زیاد خوشم نمیاد ؟ گفتم : چرا ؟ گفت : چون تکیده چهره مرا نمایان می سازد . گفتم : شعر خودمو تو سرم می زنی ؟ گفت : نه . راستی چرا عکس مهدی اخوان ثالث رو زدی به دیوار ؟ گفتم : چون زیرش نوشته ... فلانی زندگی شاید همین باشد . گفت : تسلیم قشنگیه نه گلم ؟ گفتم : با شکوه وقتی دلش می گرفت می گفت : برام گیتار میزنی ؟ با اون نه با شهرزاد ؟ گفتم : شهر زاد دیگه پیر شده . گفت : قصه هاشو دوست دارم .
حالا تنها سیاه می کنم ...
زوزه
در واحه چادر مسافر خواب شتر تیمار صحرا آرام شب سیاه من بیدار و ساز و زوزه شغال
می گفت هیچ وقت سرتو پایین نگیر . بقیه باید سرشونو پایین بگیرن . تو همه چی داری . ولی حالا ...
زیاد جدی نگیرید . با سپاس از ساحل عزیز که عکس گذاشتن توی وبلاگ را یادم داد . موسیقی هم که هنوز بلد نیستم . شایدم اصلا یاد نگیرم . اگر یاد گرفتم که چطور لینک دانلود یه آهنگ رو تو وبم بذارم . سعی می کنم در حد توانم یه آهنگ بسازم و به شما تقدیم کنم .
برهود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
تقديم به خانم ثابتي
خرمن خجاره
بر اين شد كه نوبه ديدار ديار رود و حور و باغ باغ پر برگ و شاخ را ياران به غصب برند پاده بان شهنا به دست و چوخا به تن بماند با سوز كوير و دلريش و دل افگار شود پادياب دشت باد شب باره بوزد برق ماغ برساد چنبر مينا شود نورسته چنگ مريم پا گيرد ز خاك سياه گردون طفل فلك اشك خدا فارغ شود كين خنك پاره خوار دهر خاك بي مايه حاصلش خرمن خجاره پر مايه شود ولي نوبت ما به آخر شود راميار بي رمه آخر به خاك شود .
حور : سيه چشم . زن زيباي بهشتي غصب : به زور گرفته شده پاده بان : چوپان شهنا : سرنا . سازي بادي چوخا : لباس پشمي و خشني كه چوپانان به تن مي كنند دلريش : دل خسته دل افگار : دل خسته . كسي كه از اندوه عشق يا نا كامي و حرمان ( بي بهره ماندن) افسرده و محزون باشد . پادياب : وضو . شستشو شب باره : شب دوست . زن بدكاره ماغ : نوعي مرغابي كه پر سياه دارد ولي اينجا منظور ابر سياه است . برساد : دعاي آخر نماز زرتشتيان . دعايي كه بدون خواندن آن عبادت نا تمام است . چنبر مينا : آسمان نورسته : تازه روييده چنگ مريم : پنجه مريم . بخور مريم . گياهي است خوشبو كه در قديم و حتي هم اكنون در برخي نقاط معتقد بودند كه اگر آن را هنگام زايمان در آب بياندازند زن آبستن زود تر فارغ ميشود. خنك : سرد و بي مايه و بي ارزش خجاره : كم و اندك . براي مسخره كردن هم به كار مي رود راميار : چوپان رمه : گاو و گوسفند
برهود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
سلام اين مسابقه ايست كه مؤسس آن خانم هما مي باشد . پنج مورد اعتراف . 1- بايد بگويم كه من تا دوم دبستان لكنت زبان داشتم حتي قادر به گفتن كلمه استكان
و كاميون هم نبودم . تا دوره راهنمايي هر روز يك پاككن گم ميكردم و بند
كفشهايم هميشه باز بود ، معلم يا باباي مدرسه زحمت آن را ميكشيد . زياد معلم
عوض كردم . كلاس اول چهار عدد دوم دو عدد الي ... . دوره ابتدايي را در چهار
مدرسه گذراندم و كل دوازده سال تحصيل را در 4 شهر و 9 مدرسه .
2- عاشق آشپزيام ولي بعد از اون بايد دو روز آشپزخونه را تميز كنم .
3- يه خورده حواس پرتم مثلاً نمكدون يا قندون را بعضي وقتها تو يخچال پيدا ميكنند.
يه بار هم ماشين را توي وليعصر پارك كردم موقع برگشتن يادم رفت اومدم خونه .
4- موسيقي راك گوش مي دهم و سنتي ايراني . از رپ و پاپ خوشم نمياد . از بين
خوانندگان قديمي ايران طرفدار فريدون فروغي ، فرهاد مهراد ، عباس مهر پويا ،
كوروش يغمايي ، سيمين غانم و افشين مقدم هستم . از بين برادرهاي غربي هم
طرفدار هميشگي گروه scorpions هستم. سنتي هم حسين عليزاده و بيژني .
5- اين آخري هم من بودم و گيتارم و ترانه هايم و آوازهايم و شعر ها و داستانهايم و
قاصدك ، كه پر پر شد و بر سپيدي تخته نوشت : قاصدك پرواز كرد با اينكه پرهاش
خيلي سنگين بود ... !
حالا بارون :
امشب نم نمك تابيد از ابر ، باران .
بعضي گويند باران زيباست است ، اگر شب ببارد . مي گويند شب روشن ميشود با نم
باران. بعضيها گويند تلخ است باران شب هنگام. گويند زنده ميكند عشقي شكسته و
مرده از گذشته. بعضي گويند بايد قدم زد زير باران تنهاي تنها. بعضي ديگر گويند بايد
گرفت دست يار و چرخيد و رقصيد زير باران. بعضي گويند بايد بوسيد ز قطره باران
بعضي ديگر ميبوسند ز لب يار زير باران.
خلاصه اينكه يك بار باران ميبارد و يك دشت ميوه و درخت غرق ميشوند و اشكش
ميماند براي دهقان و باغبان . يك بار هم به موقع ميبارد و دستمال به دست و رقص و
شادي و پاكوبان. بعضي ها دوست دارند وقت باران غم بخورند بعضيها آش رشته. بعضيها مي گويند كاشكي بوديم توي جاده چالوس. بعضيها هم ميگويند نه ديوانه!
خطرناك است. بعضي ها خيلي سرخوشند از بوي خاك وقت باران. بعضيها هم ميگيرند
بينيشان را مثل جاده چالوس وقت برف و باران. بعضي وقتها كه ميبارد باران خيلي سريع برخي گويند ز خشم خدا است برخي گويند واه
چه خركي! بعضيها دوست دارند زير باران بشوند خيس و بعد گويند به به چه حالي داد! گرفتيم
آفتاب باران.بعضيها هم گويند بسه روشن فكري بيا تو سرما مي خوري تازه برخي هم
گويند تنمان سوزن سوزني ميشود ! بعضيها را ديدم كه ميكنند خنده زير باران ولي بعضي ها همش هق هق گريه! بعضيها ميگويند بايد بوييد زير باران عطر ساحر خوشبوي ياران بعضيها گويند چه
حرفها! بعضيها ميخورند چاي و قهوه داغ وقت باران. بعضي زير باران بعضي زير سايبان! بعضي گويند چه سخت است ديدن تعارف چاي داغ از پشت پنجره وقتي ايستادهايم به
انتظار سرويس مدرسه. بعضي هم گويند طرف چه ... . خلاصه اينكه اين خلاصه فيلم باران بود چه رسد به باد و برف و كولاك و بوران! ؟ ديروز گريستم امروز خنده به گريه فردا باز هق هق گريه ياد خنده امروز به ديروز حسرت هر روز هق هق گريه و خنده
گويند مرغان خوشخوان و غزلخوان از نشستن بر سينه دشت و گلزار سخت در هراسند . ترسند صياد چون بلايي آسماني از بالا بر آنها نازل شود .
ولي تو اي مرغ كج بخت و اسير و
زين ته نشيني و گوشه گزيني چه منظور داري؟ اگر به انتظار صيادي كه با فرودش بر تو ،
آزادي را آورد ، سخت در خطائي . او هم از گرفتاري در دنياي كوچك تو در هراس
است . تازه اگر بتواند از آسمان فلزي مشبك تو گذر كند . پس در همان كنج بخوان و
چهچه بيكسي زنده كن . همانهايي كه گويند ز مجنوني و دلدادگي است . بخوان . . . .
روسپي هر پيكري بيجان از اين سو به آن سو هر كوچهاي گم از آغاز تا پايان باغي روسپي زمستان تا زمستان فصلي ديگر برزخ به دوزخ از اين شهر به آن شهر
با تشکر از دوستهای خوبم : رزا ساحل غزل خانم ثابتی هما
بدرود . برهود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
سلام به همه دوستان عزيز در مورد پست قبلي يعني ماهيگير بايد بگويم كه اين يك داستان واقعي بود كه ابتدا بنده آن را به
صورت يك فيلمنامه بدون ديالوگ نوشته بودم. تقريباً 25 دقيقه فيلم.ولي چون فيلمنامه ماهيگير
كلام نداشت مجبور بودم با تعريف حركات دوربين و همچنين تعريف صداها به داستان و فيلم جان
بدهم و اين شامل اصطلاحات زيادي ميشد. به همين دليل من با حذف اصطلاحات يك سكانس
از آن را براي دوستان نوشتم . در ضمن ممكن است خيلي از اصول داستان نويسي رعايت نشده باشد
چون طبق اصول فيلمنامه ابتدا نوشته شده . مثلاً بايد تصورات مادي حكم فرما باشد چون بايد
به تصوير كشيده بشود. بگذريم. و داستان . بوشهر در يكي از محلههاي قديمي شهر يك ماهيگير و همسرش . دو فرزند .
يكي پسر ديگري دختر . با صيد ماهي گذران ميكردند. يك روز گرم تابستان دو فرزندش
دور از چشم والدين به اسكله ميروند و در پايين اسكله بين موج شكنها مشغول بازي ميشوند.
آب دريا طبق عادت هميشگياش كم كم بالا ميآيد و بچهها كه متوجه نيستند و هنوز گرم
بازياند، آب آنها را در بر ميگيرد.البته به قول راوي اين داستان گس شايد هم فهميدند
كه آب دارد آنها را در بر ميگيرد. ولي چون دختر كوچك قادر به بالا آمدن نبود و
صدايشان را هم كسي نميشنيد ، خواهر و برادر همانجا بين سنگهاي موجگير مانده بودند تا
هر دو با هم جان بسپارند. احتمالاً برادر بزرگتر دستپاچه شده بود و نتوانسته بود به دنبال
كمك برود .البته سنگهاي موج شكن هم خيلي بزرگ هستند . پايين رفتن از آنها راحت است
ولي بالا آمدن سخت و دشوار. شايد هم دير شده بود . شايد هم قسمها و اشكهاي خواهرش
مانع از رفتن او شده بود. به هر حال به هر دليل منطقي و يا غير منطقي همراه خواهرش مانده بود .
او فقط 10 سال داشت. بعد از پايين آمدن مجدد آب جنازههاي آنها را در حالي پيدا ميكنند كه هر دو دستها را به تن
همديگر گره زدهاند و سخت در آغوش هم بودند. همانجا بين موجشكنها . چند روز بعد مادر نبود. فقط چادرش در همان اسكله. او هم رفت. و ماهيگير كه خانوادهاش
اسير گرگور دريا شده بود، هر روز وقت غروب، پاي ساحل، هق هق و دمام،تا الان كه شش سال ميگذرد. فقط من ميدانم حس آن دو كودك هنگام خفه شدند در آب دريا مثل اين ميماند كه
انسان در خانه خود غريبه باشد. گرگور: يك نوع تور سيمي كه يك سمت آن قيف مانند است و به درون قفس فلزي راه دارد.
البته به درون رفتن براي ماهيها راحت است ولي خروجي در كار نيست. دمام: يك ساز سنتي كوبهاي كه بعضي از محليها رسم دارند وقتي كسي به دريا رفت و
بازنگشت ، براي دريا دمام ميزنند تا جسد آنها را بازگرداند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
ماهيگير بعد از گرگ و ميش طلوع بود . دريا نه آرام بود نه خروشان ، بيتفاوت بود . مردي با
چهرهاي شكسته و سوخته پايين اسكله ايستاده بود . پاي راستش را ستون كرده بود و
ديگري را بروي سنگي گذاشته بود و نه به افق به پايين اسكله نگاه مي كرد . سيگاري به
لب داشت و پكهايي محكم و طولاني به آن مي زد،با صداي امواج دم ميزد . بين هر پكش
شش هفت ثانيه طول ميكشيد . لباسي سياه رنگ به تن داشت و شلواري تيره رنگ به پا و
عرقچيني كهنه به سر داشت . چشمانش را تنگ كرده بود و هنوز به آن نقطه خيره بود .
بعد سرش را بالا آورد و همانطور به دريا نگاه كرد . گويي به انسان پستي از سر تحقير
نگاه ميكند . سكوت بود و حتي صداي مرغي از آسمان نيز نميآمد . با خاموشي خويش
داشت با دريا در همان سكوت ، حرف ميزد . لبهايش را با اخم گزيد و به سويي ديگر
نگريست . يك پسر بچه ده ساله با يك دختر بچه شش ساله همان پايين اسكله بين
سنگهاي موجشكن مشغول بازي بودند . دوباره به دريا نگاه كرد و ته سيگار را كه در
دستش ديگر رمقي نداشت به دريا افكند . سپس به جايي كه بچهها بازي كردند نظر
انداخت . كسي نبود . به همان نقطه اول خيره شد . دو ماهي كوچك كه بين سنگهاي
اسكله اسير شده بودند ، به هنگام پايين رفتن آب همانجا مرده بودند. برهود |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط برهود |
|
|
... در را آهسته گشود ، پيرتر مينمود و خسته . عاجز در آستانه در ايستاد ، در مرز روشنايي بيرون و تاريكي اتاق ، ولي نيمرخش در نور هم سرد ميدرخشيد . با حضورش اتاق را از پيش سردتر كرده بود . موهاي پشت گردنش موج دار ، نمناك و به هم چسبيده بودند . مثل كسي كه از كابوسي دهشناك به نا گاه برخاسته باشد ، وحشت زده مي نمود . چند پك با عجله از سيگار گرفت و با دست راست ته سيگار را به زمين انداخت . انگشت كوچكش با سايرين همسو نبود ، گويي دور افتاده بود . پوتينش را بر سر سيگار گذاشت . سرش را بالا آورد و مرا نگاه كرد . نگاهش مخلوطي از كينه و دل آزردگي بود . سپس با لحني كه انگار جواب سوال مرا مي دهد با صدايي حجيم و با همان خستگي هنگام ورودش گفت : از رنگباختگي بيزارم ولي... . بعد دنبال ته سيگار روي زمين گشت . با تعجب پرسيدم : رنگ پردهها را مي گويي يا كاغذ ديواري اتاق ؟ تصميم داشتم آنها را عوض كنم ... . ديدم سرش را دوباره بالا آورد . لبخند تلخي زد و گفت : پيدايش كردم . دوباره پرسيدم مگر خاموش نشده بود ؟ گفت : هنوز نه . بعد با يك حركت ناگهاني و سنگين پا روي ته سيگار گذاشت و اينبار خوب فشرد و پايش را هنوز بلند نكرده بود كه نيم متري هم آن را روي زمين كشيد و در همان حال كه رويش به سمت زمين بود ، گفت : از اين سيگارها خسته شدم . بعد همانطور كه آمد ، رفت . ولي ديگر هيچگاه بخار كمرنگي كه به هنگام سرما از دهانم خارج ميشد ديده نشد . برهود 29 آبان 1385 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط برهود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
برهود
نیم سوخته شاید هم نیمه روشن این با شماست |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|